الشيخ عباس القمي
43
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي )
از هر قبيله از قبايل قريش چند نفر با ايشان روانه شدند به جانب شام ، پس در اثناى راه در يكى از بيابانها كه آب در آن بيابان نبود آبهاى فرزندان عبد مناف تمام شد و ساير قريش آبى كه داشتند از ايشان مضايقه كردند ، و چون تشنگى بر ايشان غالب شد عبد المطّلب گفت : بياييد هر يك از براى خود قبرى بكنيم كه هر يك كه هلاك شويم ديگران او را دفن كنند كه اگر يكى از ما دفن نشده در اين بيابان بماند بهتر است از آن كه همه چنين بمانيم . و چون قبرها را كندند و منتظر مرگ نشستند . [ اعتراف به حق ] عبد المطّلب گفت : چنين نشستن و سعى نكردن تا مردن و نااميد از رحمت الهى گرديدن از عجز يقين است ، برخيزيد كه طلب كنيم شايد خدا آبى كرامت فرمايد ، پس ايشان بار كردند و ساير قريش نيز بار كردند ، چون عبد المطّلب بر ناقهء خود سوار شد از زير پاى ناقهاش چشمهاى از آب صاف و شيرين جارى شد ، پس عبد المطّلب گفت : اللّه اكبر ! و اصحابش هم تكبير گفتند ، و آب خوردند و مشكهاى خود را پرآب كردند ، و قبايل قريش را طلبيدند كه بياييد و مشاهده نماييد كه خدا به ما آب داد و آنچه خواهيد بخوريد و برداريد ، چون قريش آن كرامت عظمى را از عبد المطّلب مشاهده كردند گفتند : خدا ميان ما و تو حكم كرد و ما را ديگر احتياج به حكم كاهنه نيست ، ديگر در باب زمزم با تو معارضه نمىكنيم آن خداوندى كه در اين بيابان به تو آب داد او زمزم را به تو بخشيده است ، پس برگشتند و زمزم را به آن حضرت مسلّم داشتند . « 1 » بالجمله عبد المطّلب بعد از حفر زمزم بزرگوارى عظيم شد و سيّد البطحاء ، و ساقى الحجيج ، و حافر الزّمزم بر القاب او افزوده گشت ، و مردم در هر مصيبت و بليّه به او پناه مىبردند و در هر قحط و شدّت و داهيه به نور جمال او متوسّل
--> ( 1 ) سيرهء ابن هشام ، ص 151 .